

پس از جنگ بدر، بت پرستان مكه،احساس كردند كه لكه ننگى به دامن افتخار آن ها نشسته كه جز با انتقام از مسلمانان با هيچ آبى شسته نمى شود و تا خونخواهى كشتگان را ننمايند، آرامشى در دل خود نخواهند يافت . از اين رو ابوسفيان كه رياست مكه را اخيراً در دست گرفته بود، اعلام كرد كه هيچ خانواده اى از قريش حق ندارد بر كشتگان خود عزادارى كند و اشک بريزد. زيرا اشک ها و ناله ها، عقده هاى دل را سبک مى سازد و قدرت انتقام را ضعيف مى كند.
اين عقده ها بايد در دل ها بماند تا در وقت مناسب منفجر شود و با انفجارش، آتشى از كين برافروزد كه خرمن عمر دشمنان را بسوزاند.
حدود يک سال از حادثه بدر مى گذشت . ابوسفيان سرگرم تهيه مقدمات جنگ بود. جمعى از افراد سخنور و فصيح عرب را به قبایل مختلف اعزام کرد تا با تشريح جنگ بدر، مردم را تحريک كنند كه براى خونخواهى از دشمن مشترک آماده گردند.


پس از جنگ بدر، بت پرستان مكه،احساس كردند كه لكه ننگى به دامن افتخار آن ها نشسته كه جز با انتقام از مسلمانان با هيچ آبى شسته نمى شود و تا خونخواهى كشتگان را ننمايند، آرامشى در دل خود نخواهند يافت . از اين رو ابوسفيان كه رياست مكه را اخيراً در دست گرفته بود، اعلام كرد كه هيچ خانواده اى از قريش حق ندارد بر كشتگان خود عزادارى كند و اشک بريزد. زيرا اشک ها و ناله ها، عقده هاى دل را سبک مى سازد و قدرت انتقام را ضعيف مى كند.
اين عقده ها بايد در دل ها بماند تا در وقت مناسب منفجر شود و با انفجارش، آتشى از كين برافروزد كه خرمن عمر دشمنان را بسوزاند.
حدود يک سال از حادثه بدر مى گذشت . ابوسفيان سرگرم تهيه مقدمات جنگ بود. جمعى از افراد سخنور و فصيح عرب را به قبایل مختلف اعزام کرد تا با تشريح جنگ بدر، مردم را تحريک كنند كه براى خونخواهى از دشمن مشترک آماده گردند.
مال التجاره اى هم كه بر سر آن ، جنگ بدر بر پا شده بود و جمعى از سهامداران بزرگش در آن ، به خاک غلطيده بودند، هنوز در دست ابوسفيان بود و تصميم گرفت كه آن ثروت سرشار را صرف در راه انتقام و خونخواهى كند.
با فعاليت هاى پى گير و همه جانبه ، سپاهى نيرومند كه داراى پنج هزار مرد مسلح بود، آماده گرديد. ميان اين عده سه هزار و دويست نفر پياده نظام بودند و از لحاظ تجهيزات نظامى و آذوقه در بهترين شرايط قرار داشتند.
وقتى خبر حركت اين سپاه به مدينه رسيد، هيجانى غير قابل وصف در ميان مسلمانان پديد آمد. زيرا حادثه اى پيش آمده بود كه نسبت به حوادث و جنگ هاى گذشته قابل قياس نبود.
پيامبر اسلام(ص)در اين مورد با ياران خود به مشورت پرداخت . جمعى عقيده داشتند كه برج و باروى مدينه را محكم كنند و در مدينه بمانند تا سپاه دشمن برسد و در كنار شهر به جنگ بپردازند. ولى گروهى ديگر معتقد بودند كه اين كار، كار مردم ناتوان است و بايد به استقبال دشمن شتافت و سر راه بر او گرفت .
پیامبر اكرم(ص)با نظر گروه دوم موافقت فرمود و فرمان بسيج داد. سربازانى كه از مدينه حركت كردند، در ابتدا بر هزار نفر بودند. ولى هنوز چيزى از راه نپيموده بودند كه ناگهان عبدالله ابى با سيصد نفر از طرفدارانش ، از سپاه اسلام جدا شد و به بهانه اين كه پيامبر با عقيده من (درباره ماندن در مدينه ) مخالفت كرده است ، به مدينه بازگشت و پیامبر خدا (ص ) به بقيه سپاه كه به هفتصد نفر رسیده بود، به راه ادامه داد، تا در كنار كوه احد فرو آمدند. آن گاه به منظم کردن صفوف پرداخت و لشکر را طورى تنظیم کرد كه كوه احد در پشت و كوه عينين در طرف چپ و مدينه در مقابل رو قرار داشت .
در كوه عينين شكافى بود كه احتمال داشت دشمن از آن استفاده كند و ناگهان به سپاه اسلام بتازد. براى جلوگيرى از خطر اختمالی به امر پیامبر(ص) عبدالله بن جبير با پنجاه تيرانداز ورزيده ، در آن شكاف مستقر شدند و به آنان دستور داده شد كه در صورت موفقيت يا شكست سپاه اسلام ، آن ها از جاى خود نجنبند و شكاف را خالى نگذارند.
پیامبر خدا (ص ) پس از آن ، روى به مسلمانان نمود و خطبه اى كه خلاصه آن چنين است ، ايراد نمود:
اى مردم ! به شما آن مى گويم كه خداوند به من فرمود و آن وصيت كنم كه در كتاب آسمانى خود مرا به آن توصيه كرد.
به من امر فرمود كه دستورهاى او را به كار بندم و از آن چه حرام نموده،دورى گزينم . هميشه پرهيزكار و پاكدامن باشم .
امروز شما در جايگاه مزد و پاداش خداوندى قرار گرفته ايد و روش شما سرمشق آيندگان خواهد بود. شما بايد خود را بر صبر و كوشش و فداكارى ، وادار كنيد. جنگ با دشمن و تحمل زخم ها كارى است دشوار و فداكارى بسيار بايد تا در جنگ ها افتخار موفقيت و پيروزى نصيب شود.
قدم در ميدان جهاد بگذاريد و مردانه بجنگید و از خداوی بزرگ درخواست كنيد كه شرف و افتخار را نصيب شما گرداند. من خواهان رشد و موفقيت شما هستم و از تفرقه و پريشانى شما بيم ناكم .
جبرئیل به قلب من القا كرده كه هر جاندارى تا روزى خود را به طور كامل در اين جهان به دست نياورد، نخواهد مرد و روزيش كم نخواهد شد. ممكن است روزى مقدر خود را كمى ديرتر به دست آورد، ولى محال است از آن محروم گردد. بنابراين در طلب روزى ، حرص نورزيد و خود را به حرام آلوده نكنيد و در آن راه به نافرمانی از خداوند اقدام نکنید. زيرا آن چه سرنوشت و بهره شما است به شما خواهد رسيد و حرص و شتاب و بى پروایى شما، جز گناه و آلودگى اثرى به بار نخواهد آورد.
اى مردم مسلمان!درجه ی یک مومن نسبت به ساير مومنان،درجه ی سر است نسبت به بدن . پس اگر مومنى به سختى افتد، بايد سايرين از رنج و عذاب او، رنجور و افسرده شوند. والسلام عليكم .
سپاه قريش صف هاى خود را مرتب ساخت . پرچم در دست جوانان عبدالدار بود. خالد بن وليد در ميمنه و عكرمة بن ابوجهل در ميسره و عمرو بن العاص و صفوان بن اميه فرمانده سواران و عبدالله بن ربيعه فرمانده تيراندازان و بت بزرگ (هبل ) كه قريش از مكه با خود آورده بودند، پيشاپيش آنان قرار داشت .
هند(زن ابوسفيان)با گروهى از زنان مكه كه براى تحريك و تحريص سربازان، به جبهه آمده بود، در انتهاى جنگجويان قرار گرفته بود، به خواندن سرودهاى مهيج پرداختند.
نخستين كسى كه از سپاه قريش به ميدان آمد، طلحة بن ابوطلحه ، پرچم دار كفر بود. مبارز طلبيد. على (ع ) به ميدان شتافت و او را از پاى درآورد. پیامبر خدا تكبير گفت و مسلمان ها هم ، صداى تكبير بلند كردند. نفر دوم و سوم و چهارم از بنى عبدالدار پى درپى به ميدان آمدند. همه به دست على(ع)كشته شدند.
وحشت و هراسى عظيم بر دل هاى سپاهيان مكه افتاد.درآن حال مسلمانان به يک حمله شديد دست زدند و صفوف دشمنان را به هم ريختند. جمعى از آنان پا به فرار گذاشتند و بقیه ی لشکر از هم پاشيده شد.
جنگجويان اسلام در گوشه و كنار ميدان ، جانبازى مى كردند و صميمانه از اسلام حمايت مى نمودند. تا جایى كه بت بزرگ (هبل ) را سرنگون كردند و قواى خصم را درهم شكستند. رفته رفته ، ميدان جنگ از سربازان مكه خالى شد و مسلمانان به جمع آورى غنایم جنگى و ضبط سلاح ها و اموال دشمن پرداختند.
نيروهاى احتياطى كه به دستور پيامبر اسلام ، شكاف كوه عينين را اشغال كرده بودند، از دور، ميدان جنگ را تماشا مى كردند. منظره جمع آورى غنيمت ها و اموال دشمن ، يعنى يک مسئله ی مادى خيره كننده،آن ها را تحريک كرد كه در جمع کردن غنایم شركت كنند. فرمانده آنان ، عبدالله بن جبير، كوشش كرد كه آن ها را از اين تصميم باز دارد. ولى موثر واقع نشد و كم كم خط دفاعى شكاف ، ضعيف گرديد تا به جایى رسيد كه فرمانده با چند تن معدود باقى ماندند.
در آن حال يک ستون از نيروى مکه ای ها وارد شكاف گرديد، كسانى را كه در محل بودند، به قتل رسانيد و از پشت سر به مسلمانان حمله كرد.
پرچم كفر ديگر باره برافراشته شد و فراريان از گوشه و كنار به زير پرچم گرد آمدند و صفوف از هم پاشيده مسلمانان را محاصره كردند.
يكى از مشركان با صداى بلند فرياد زد: محمد كشته شد! اين خبر وحشت آور، و اين حمله شديد و غير مترقبه موجب شد كه مسلمان ها پا به فرار نهادند و از ميدان گريختند.پیامبر خدا(ص)در ميان دشمن قرار گرفته بود. على(ع)مانند سپرى متحرک دور آن حضرت مى چرخيد و از هر سو، دشمنان را دفع مى كرد.
در آن روز بدن على (ع ) 90 زخم برداشته و خون بسيار از بدنش ريخته بود. ولى از پاى درنيامد و هم چنان به جهاد و دفاع ادامه مى داد. جبرئيل كه شاهد فداكارى و از خودگذشتگى على (ع ) بود، فرياد زد:
جوان مردى جز على و شمشيرى جز ذوالفقار نيست. تاريخ اسلام ، به شهادت دوست و دشمن ، على (ع ) را در روز احد، تنها يار و ياور پيامبر شناخته و شهامت و ايمان و پايدارى او را با تجليل فراوان ياد مى كند.
لحظه به لحظه ، حلقه محاصره تنگ تر مى شد و دشمنان با جسارت بيشتر به پیامبر خدا(ص)نزديک مى شدند. ولى چون به واسطه شجاعت على(ع) نمى توانستند، خود را به پیامبر خدا (ص ) برسانند، سنگ پرت می کردند. يكى از سنگ ها به پيشانى پيامبر رسيد و خون به صورتش جارى شد. سنگ ديگرى به وسيله عتبه بن ابى وقاص بر لب و دندان پیامبر اكرم(ص)آمد كه دندانش شكست . شمشيرى بر شانه او زده شد. ولى چون دو زره در بر داشت ، كارگر نيفتاد و آن پيامبر عظيم الشأن با تمام اين سختی ها كه از دشمنان مى ديد، لب به نفرين آنان نگشود. بلكه از خداوند بزرگ هدايت و نجات آن قوم را در خواست می کرد.
از حوادث ناگوارى كه در آن روز واقع شد، شهادت حمزه سيدالشهداء، عموى بزرگوار پيامبر بود. وى در حالى كه مردانه مى جنگید و از دين خدا و پيامبرش حمايت مى كرد، با حربه اى كه وحشى به سوى او پرتاب كرد، از پاى درآمد و به زمين افتاد. وحشى پهلوى او را شكافت و جگرش رادرآورده و براى هند، زن ابوسفيان هدیه برد.
هند، پاره اى از جگر پاک حمزه را در دهان گذاشت كه قورت دهد ، و با اين كه چيزى از گلوى او پایين نرفت معروف به (جگر خوار) شد و مردم معاويه و اولاد او را (فرزندان هند جگر خوار) مى ناميدند.
جنگ احد به نفع قريشيان پايان يافت . سپاهيان مكه در حالى كه از موفقيت خود لبخند بر لب داشتند، ميدان جنگ را به سوى مكه ترک کردند. پيامبر اسلام ، كنار كوه ايستاده و به آن تكيه داده بود. يارانش از گوشه و كنار به دور او جمع مى شدند. ولى از آمدن حمزه خبرى نبود.پیامبر اكرم (ص ) با نگرانى على (ع ) را براى كسب خبر و اطلاع از حمزه به ميدان فرستاد. مدتى گذشت از بازگشت على (ع ) هم خبرى نشد.
پیامبر خدا، شخصا به ميدان قدم گذاشت و به جستجو پرداخت . ناگهان منظره اى هولناک و وحشت آور در برابر آن حضرت آشكار شد.
آه!حمزه را كشته اند گوش و بینی او را بریده اند و جگرش را هم در آورده اند. اشک از چشمان آن حضرت جارى شد و مطابق اخبار اهل بيت(ع)،روزى سخت تر و ناگوارتر از آن روز،در سراسر زندگى پیامبر خدا(ص)نبوده است.
پيامبر اسلام (ص ) عباى مبارک را از دوش برداشت و بر جسد پاک و مطهر عموى عالى مقام خود افكند و به اين وسيله آن منظره بسیار ناراحت کننده را را از دوستان و بستگان مخفی کرد. سپس بر جنازه حمزه نماز خواند و در آن نماز هفتاد مرتبه (الله اكبر) گفت و او را به لقب سيدالشهداء مفتخر فرمود.
سپس اجساد ساير شهيدان را از نقاص مختلف ميدان جمع آورى كردند و بر آن ها نماز خواندند و به خاک سپردند.
در بين اجساد پاک شهيدان احد،جسدى ديده مى شد كه سند زنده فداكارى و جانبازى سربازان مسلمان بود. حنظله جوانى بود كه حدود بيست و چهار سال از عمرش گذشته و درست در همان شبى كه روز آن جنگ احد اتفاق افتاد، مقدمات ازدواجش فراهم شده بود.
رسول خدا(ص ) به اين جوان اجازه فرمود كه براى انجام ازدواج در مدينه بماند و سپس به مجاهدين بپيوندد.
در مهمانی كه به عنوان وليمه دامادى بر پا شده بود، گروهى از مسلمانان با اين كه عازم جنگ بودند، حضور يافتند و پس از صرف شام ، داماد را به حجله فرستادند و رفتند.
سحرگاه ، تازه عروس ، حنظله-داماد-را ديد كه زره مى پوشد و سلاح جنگ بر تن مى كند. اين عمل براى او عجيب و باور نكردنى بود. با حيرت پرسيد: مگر پیامبر خدا تو را از جنگ معاف نفرموده است؟
حنظله زير لب گفت:چرا.زن پرسيد: پس براى چه زره پوشيده و شمشير بسته اى؟گفت:مى خواهم به سپاه اسلام ملحق شوم . گفت : پس مرا به كه مى سپارى؟حنظله در حالی كه صدايش از ايمان محكم و تصميم قاطع او حكايت مى كرد، گفت : به خدا مى سپارم .
عروس براى منصرف ساختن حنظله به گريه و التماس و زارى متوسل شد. ولى اثرى در اراده داماد ننمود. در آخرين لحظات كه حنظله مى خواست قدم از اتاق بيرون بگذارد، زن گفت : لحظه اى صبر كن!آن گاه با شتاب از خانه بيرون جست و چند تن از همسايگان را با خود به خانه آورد و رو به شوهر خود كرد و گفت : در حضور اين چند نفر اقرار كن كه با من ازدواج كرده اى.حنظله گفت : اقرار مى كنم ولى منظور تو از اين اقرار چيست ؟
عروس در حالى كه گريه راه گلويش را گرفته بود، رو به حضار كرد و گفت : ديشب در خواب ديدم كه درهاى آسمان باز شد و حنظله به سوى بالا پرواز كرد و از نظرم ناپديد گرديد. من مى دانم كه شوهرم از اين جنگ برنخواهد گشت . خواستم شما گواه باشيد كه اگر فرزندى از من به وجود آمد، به شوهرم حنظله متعلق خواهد بود.
اين موانع كه بر سر راه حنظله به وجود آمده بود، روى قاعده طبيعى بايد او را از تصميم خود باز دارد. ولى ايمان به خدا و عشق به جانبازى كه در اعماق قلبش ريشه دوانده بود، مانند جاذبه نيرومند او را به سوى ميدان جنگ مى كشيد. آخرالامر با همسر عزيزش خداحافظى كرد و پشت پا به عيش و نوش دنيا زد و خود را به جبهه جنگ رسانيد.
حنظله در ميدان احد، مردانه به صفوف حمله مى كرد و از دين خدا حمايت مى نمود. ناگاه از سپاهيان قريش نيزه خود را به شكم او فرو برد. وى به جاى اين كه به عقب برگردد تا از فشار نيزه در امان بماند، جلو رفت و با جلو رفتن ، نيزه از پشتش به در آمد. ولى در آخرين لخظه ی حیاتش كه كاملا به قاتل خود نزديک شده بود، با شمشيرش سر از بدن او برداشت .
به اين ترتيب حنظله به شهادت رسيد و خوابى كه همسرش ديده بود، تعبير شد و به گفته ی مورخين ، چون اين جوان موفق نشده بود غسل جنابت به جاى آورد، فرشتگان آسمان وى را غسل دادند و به اين جهت او را غسيل الملائكه ناميدند.

رابوکالا - - دوشنبه 08 دی 1404
رابوکالا - - دوشنبه 08 دی 1404
بهار - وبلاگت فوق العادست حسین عباس زاده واقعا لذت بردم ، ولی حیف بازدیدت کمه ، چرا با سایت های بزرگ تبادل لینک نمی کنی تا بازدیدت بالا بره ؟ یه سری به این سایت که واست گذاشتم بزن و باهاش تبادل لینک کن . بازدیدت رو از این رو به اون رو می کنه .... فقط یه بار امتحان کن - دوشنبه 08 دی 1404
مهرنوش - حسین عباس زاده اسم شماست؟
مهرنوش - حسین عباس زاده اسم شماست؟
مهرنوش - حسین عباس زاده وبلاگ خیلی خوبی داری .
مهرنوش - حسین عباس زاده وبلاگ خیلی خوبی داری .
مهلا - خیلی خوبه موفق باشی - دوشنبه 08 دی 1404
مهرنوش - حسین عباس زاده وبلاگ خیلی خوبی داری .
پریا - سلام خسته نباشین