بزرگترين پايگاه سرگرمي تفريحي ايرانيان

نت یار
ورود شما به بزرگترين پايگاه سرگرمي تفريحي ايرانيان را خير مقدم عرض مي نماييم.
به دليل بروز بودن سايت لطفا از ساير صفحات وب هم ديدن نماييد.
31099216435342796592.png

تبليغات هزينه نيست بلکه زمينه سازي براي معرفي وب خود به ديگران و درآمد زايي براي شماست .
محرم آمد ... محرم آمد ... محرم آمد ... محرم آمد ... محرم آمد ...

جستجو
ورود کاربران

» رمز عبور را فراموش کردم ؟
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
درباره وب

به وبلاگ نت یارخوش آمدید امیدوارم از مطالب خوشتان بیاید لطفا برای استفاده از مطالب در وبلاگ عضو شوید وما را با net yar.lxb.ir لینک کنید لطفا خواهش میکنم نظر نیز دهید تا از خوب بودن مطالب وبلاگ باخبر شویم . اگر در آرشیو وبلاگ مطلب کم بود ما در طی زمان آن را هم تکمیل می کنیم . باتشکر مدیر وب نت یارحسین عباس زاده.
نويسندگان
حسین عباس زاده
پشتيباني آنلاين
آمار
آمار مطالب
کل مطالب : 461
کل نظرات : 21
آمار کاربران
افراد آنلاين : 0
تعداد اعضا : 6

آمار بازديد
بازديد امروز : 0
بازديد ديروز : 113
ورودي امروز گوگل : 0
ورودي گوگل ديروز : 0
آي پي امروز : 0
آي پي ديروز : 32
بازديد هفته : 295
بازديد ماه : 2779
بازديد سال : 4010
بازديد کلي : 4010

اطلاعات شما
آي پي : 216.73.216.233
مرورگر :
سيستم عامل :
امروز : پنج‌شنبه 05 شهریور 1405
موضوعات وب
دوره ی اول متوسطه {هفتم}
دوره ی اول متوسطه {هشتم}
ششم
هنری
تصاویر سریال های ترکیه
نوحه
دینی ومذهبی
فارسی
دانلود آهنگ های طنز
مطالب مرتبط با درس
کتابهای درسی
کلیپ خنده دار
اس ام اس های مناسبتی
فیلم های ایرانی
فیلم های خارجی
فیلم
مناجات
صوت
ترتیل
تلاوت قرآن کریم
صمد وممد
کلیپ ها
علمی
آشپزی وتغذیه
آذری
ترکی
ٰآهنگ های ارمین 2afm
دانلود آهنگ شاد عروسی
دانلود آهنگ
اس ام اس های خنده دار
اس ام اس های عاشقانه
تکنولوژی روز
اینترنت
کامپیوتر
دانش وفناوری
طنز
مطالب درسی
جن وارواح
گوناگون
شعر ومطلب عاشقانه
دانستنی ها
داستان های ایرانی
شعر مخصوص کودکان
شعر
قوانین فوتبال
زندگینامه بازیکنان
ورزشی
ایران
مذهبی
درسی
مقالعه
اماکن قدیمی
موزه ها
جاهای دیدنی
گردشگری
عاشقانه
طبیعت
پس زمینه رایانه
پس زمینه موبایل
عکس خنده دار
عکس خواننده ها
عکس بازیگران
گالری عکس
متفرقه
اس ام اس وپیامک
خطا هایدید
سرگرمی
معجزه ها
محرم
احکام
پیامبران وچهارده معصوم
مذهبی
داست ...کودکانه
قرآنی
کتابخانه
بسیج
دفاع مقدس .جبهه
فیلم وسریال ترکیه
فیلم های ترسناک
رتبه وب
...شهداء
پويا نمايي
روزنامه

اسلايدر

کد اخبار

sq-etrat.net

sq-etrat.net


وبلاگ-کد لوگو و بنر


منو کاربري

ارسال مطلب ويرايش پروفايل پنل کاربري صندوق پيام ارسال پيام پيام هاي ارسال شده تالار گفتمان خروج

قصه کودکانه " به دنبال ماه پیشونی "


نُقل قرمز، دنبال عروسی ماه پیشونی می گشت. رسید به قالیچه ی حضرت سلیمان. پرسید: « می دونی عروسی ماه پیشونی کجاست؟ » قالیچه، ویژ رفت بالا. ویژ آمد پایین. ویژ، دور نقل، چرخی زد و پرسید: « می خوای چی کار؟ » گفت: « می خوام نقل عروسی اش بشم. » گفت: « بیست قدم به چپ. بیست قدم به راست. بیست قدم جلو. بگیر و برو. » رفت.

رسید به چراغ جادو. داشت گردگیری می کرد. پرسید: « می دونی عروسی ماه پیشونی کجاست؟ » چراغ خودش را تکاند، نقل به سرفه افتاد: « هاچی ... هاچی. » پرسید: « می خوای چی کار؟ » گفت: « می خوام نقل عروسی اش بشم. » گفت: « ده قدم به چپ. ده قدم به راست. ده قدم جلو. بگیر و برو. » رفت.


 


تعداد بازديد : 1361 ا تاريخ: یکشنبه 01 تیر 1393 ساعت: 01:47 ا نويسنده: ا نظرات(0) ا
مي پسندم نمي پسندم



قصه کودکانه " سوپ میخ "


در یک بعد از ظهر زمستانی، مرد فقیری، درِ یکی از خانه های دهکده را زد و درخواست کرد تا شب را آن جا بماند. پیر زن صاحب خانه، غرولندی کرد و گفت: « باشه، اما انتظار غذا نداشته باش؛ چون انبار من از کف دست تو هم پاک تره. »

مرد فقیر که هم سردش بود و هم گرسنه، در کنار آتش کوچک خانه ی پیرزن نشست. ناگهان فکری به ذهنش رسید. لبخندی زد. بعد میخی را از جیبش بیرون آورد و گفت: « این میخ جادوییه. دیشب با این میخ بهترین سوپ میخ دنیا رو درست کردم. »


 


تعداد بازديد : 1396 ا تاريخ: یکشنبه 01 تیر 1393 ساعت: 01:36 ا نويسنده: ا نظرات(0) ا
مي پسندم نمي پسندم



قصه کودکانه " کج ها به صاف "


پسری صبح که از خواب بیدار شد، دوست داشت همه ی چیزهای کج را صاف کند. اولین چیزِ کج، قاب عکس روی دیوار بود. پسر آن را صاف کرد. بعد رفت سراغ کمد که کمی کج بود. قالیچه را هم که کمی کج بود صاف کرد.

توی خانه که همه چیز صاف شد، پسر بیرون رفت. کنار پیاده رو، دوچرخه ای کج پارک شده بود. پسر دوچرخه را صاف پارک کرد. رفت و رفت تا رسید به یک رستوران. از پنجره ی رستوران دید که رومیزی ها کج شده اند. رفت و رومیزی ها را صاف کرد. گدایی، کنار خیابان کجکی راه می رفت. راه رفتن او را درست کرد.

روزنامه فروشی روزنامه هایش را کج چیده بود. آن ها را صاف کرد. درختی کج شده بود، آن را هم درست کرد. برجِ بلند شهر کج شده بود پسر آن را صاف کرد و خوش حال و خندان به خانه برگشت. مادرش او را دید و خندید. پرسید: « کلاهت را چرا کج گذاشته ای؟! »

پسر خندید و کلاهش را صاف کرد و صاف رفت سر یخچال.

نویسنده: فریبا کلهر

تصویرگر: نیلوفر برومند

برای دیدن این صفحه در ابعاد بزرگتر روی عکس بالا کلیک کنید

منتشر شده در شماره 8 نبات کوچولو - صفحه 16

 


تعداد بازديد : 1127 ا تاريخ: یکشنبه 01 تیر 1393 ساعت: 01:33 ا نويسنده: ا نظرات(0) ا
مي پسندم نمي پسندم


قوقولی قوقو


«قوقولی ق... »
تالاپ
مالوین خروسه به پشت خوابید و به آسمان نگاه کرد.
- «من همیشه قبل از این که قوقولی قوقویم تموم شه از روی پرچین می افتم زمین. ولی چرا؟»
جاستین، مرغه کاکلی، از بالای پرچین به او نگاه کرد و گفت: «نمی دونم»
مالوین بلند شد و خودش را تکاند. گرد و خاکی به پا شد. بعد گلویش را صاف کرد.
جاستین گفت: «دوباره امتحان کن! دوباره امتحان کن!»

 


تعداد بازديد : 1273 ا تاريخ: یکشنبه 01 تیر 1393 ساعت: 01:28 ا نويسنده: ا نظرات(0) ا
مي پسندم نمي پسندم


آسیاب دستی جادویی (قسمت اول)


در زمان قدیم، در کشور نروژ دو برادر به نام های اولاف و سون زندگی می کردند. اولاف بسیار ثروتمند بود ولی سون بسیار فقیر. در پایان فصل زمستان، سون چیزی نداشت برای خوردن به خانواده اش بدهد. دیگر چاره ای برایش نمانده بود جز این که از میان جنگل عبور کند و به خانه اولاف برود و از او کمک بگیرد. اولاف یک تکه گوشت به سون داد و گفت:« بگیر فقط همین را دارم که به تو بدهم. دیگه چیزی از من نخواه.»

سون گفت:«ممنونم.» و با خودش فکر کرد که این گوشت حتی یک وعده غذا هم برای خانواده اش نمی شود.

وقتی به جنگل رسید هوا کاملا تاریک شده بود. در آن تاریکی دنبال راهی برای برگشت به خانه اش می گشت که پیرمرد هیزم شکنی را دید که زیر نور فانوس کُنده های درخت را اره می کرد.

به پیرمرد گفت: « من راه برگشت به خانه ام را گم کرده ام و باید هر چه زودتر این تکه گوشت را به خانواده ام برسانم. آن ها چیزی برای خوردن ندارند.»

پیرمرد با فانوس، راه را به سون نشان داد و گفت: « ...

 

 

 

این داستان ادامه دارد...


 


تعداد بازديد : 1100 ا تاريخ: یکشنبه 01 تیر 1393 ساعت: 01:23 ا نويسنده: ا نظرات(1) ا
مي پسندم نمي پسندم


آسیاب دستی جادویی (قسمت دوم)


پیرمرد با فانوس، راه را به سون نشان داد و گفت:«مواظب کوتوله ها باش. حتما از تو می خواهند تا گوشتت را به آن ها بدهی. حواست باشد که قبول نکنی و در عوض با آن ها معامله ای کنی.

سال ها پیش این کوتوله ها آسیاب دستی مرا با خود برده اند. آن آسیاب یک قدرت جادویی داشت که هیچ کس از آن با خبر نبود. من دیگر به آن احتیاجی ندارم اما اگر آسیاب را پس گرفتی بیا تا استفاده از آن را یادت بدهم.»

سون با این که از نصیحت عجیب پیرمرد چیزی نفهمیده بود از او تشکر کرد و به راهش ادامه داد. هنوز راه زیادی نرفته بود که از پشت درخت صدایی شنید که گفت:«گوشتت را به من بده.»

ناگهان حرف های پیرمرد یادش آمد، برای همین گفت:«م م م معامله می کنید؟»

یکی از کوتوله ها که از پشت درخت بیرون آمده بود گفت:«با چی؟»

سون گفت:«من یک آسیاب دستی لازم دارم. شما دارید؟»

-          «بله. داریم. اما یک آسیاب دستی را با یک تکه گوشت عوض کنیم؟ معامله ی خوبی به نظر نمی رسد.»

سون پرسید:«شما از آن آسیاب استفاده می کنید؟»

-          «نه. اما ارزش آن آسیاب خیلی بیشتر از تکه گوشت توست.»

سون صدای بلندی گفت:«یا آسیاب دستی یا هیچ چیز.»

سون صدای کوتوله ها را شنید که در گوش هم پچ پچ می کردند. بعد یکی از آن ها گفت:«...

 

این داستان ادامه دارد...


 


تعداد بازديد : 1172 ا تاريخ: یکشنبه 01 تیر 1393 ساعت: 01:21 ا نويسنده: ا نظرات(0) ا
مي پسندم نمي پسندم


آسیاب دستی جادویی (قسمت سوم)


سون صدای کوتوله ها را شنید که در گوش هم پچ پچ می کردند. بعد یکی از آن ها گفت:«ما خیلی وقته گوشت نخوردیم. معامله رو قبول می کنیم.»

سون از اینکه این قدر راحت با آن ها معامله کرده بود خیلی خوشحال شد. آسیاب دستی را از آن ها گرفت و به طرف مرد هیزم شکن برگشت.

هیزم شکن پیر به او گفت که اگر می خواهد از قدرت جادویی آسیاب استفاده کند باید این ورد را بخواند:

«برام بکن آسیاب یه عالمه غذای ناب، برام بکن آسیاب یه تکه نون تست داغ آسیاب کن و زود بده، نون و شیر و گوشت و کره.»

«و برای اینکه غذا درست کردن آن را متوقف کنی، کافیه با انگشت دو بار به دسته ی آسیاب ضربه بزنی.»

سون پرسید:« نمی خواهی برای خودت نگه اش داری؟»

-          «من بهش احتیاجی ندارم مرد جوان. موفق باشی.»

سون از پیرمرد تشکر کرد و با عجله به سمت خانه اش حرکت کرد تا از آن آسیاب دستی جادویی استفاده کند.

طولی نکشید که خانواده سون یک عالمه غذا داشتند. سون تصمیم گرفت برای شکرگزاری از این همه غذای خوشمزه یک میهمانی بدهد تا همه از آن غذاها بخورند. مردم از همه شهر به میهمانی سون آمدند، اولاف هم آمد و وقتی آن همه غذا را یک جا دید، جاخورد. با خودش گفت:« دو روز پیش بود که برادرم پیش من آمد و از من تقاضای کمک کرد و غذا گرفت. حالا چطور شده است که آن قدر ثروتمند شده که چنین میهمانی گرفته است! من هم باید در این ثروت باد آورده ی او سهیم شوم.»

وقتی سون به زیرزمین رفت تا ظرف ها را دوباره پر کند. اولاف هم دنبالش رفت و شنید که سون می گفت:

«برام بکن آسیاب یه عالمه غذای ناب، برام بکن آسیاب یه تکه نون تست داغ، آسیاب کن و زود بده، نون و شیر و گوشت و کره.»

وقتی اولاف دید که غذاها چه طور از درون آسیاب بیرون می آیند تعجب کرد. بعد به طرف سون رفت و با صدای بلندی گفت:« ...

 

این داستان ادامه دارد...


 


تعداد بازديد : 1153 ا تاريخ: یکشنبه 01 تیر 1393 ساعت: 01:19 ا نويسنده: ا نظرات(0) ا
مي پسندم نمي پسندم


آسیاب دستی جادویی (قسمت آخر)


وقتی اولاف دید که غذاها چه طور از درون آسیاب بیرون می آیند تعجب کرد. بعد به طرف سون رفت و با صدای بلندی گفت:«من این آسیاب رو با خودم می برم.» و دستش را روی آن گذاشت.

سون قبل از این که اولاف متوجه بشود دوبار به دسته ی آسیاب ضربه زد. بعد به اولاف گفت:«تو می توانی این آسیاب را با خودت ببری ولی در عوض باید یک کیسه طلا به من بدهی.»

اولاف هم سریع جواب داد:«قبوله. بعدا کیسه طلا را بهت می دهم.»

بعد با سرعت به طرف خانه اش برگشت و در راه با خودش فکر کرد:«برادرم هیچ وقت کیسه ی طلا را نخواهد دید.»

فردای آن روز اولاف به همه اعلام کرد که او یک مهمانی برگزار می کند. قبل از این که مهمان ها از راه برسند آسیاب را بیرون آورد و ورد مخصوصش را خواند.

وقتی غذاها از آسیاب بیرون می آمدند با خودش گفت:« این مهمانی هیچ خرجی برای من ندارد و من می توانم مثل یک پادشاه غذا بخورم.»

خیلی سریع یک عالمه غذا از آسیاب بیرون می آمد و روی زمین می ریخت.

وقتی همه جا را غذاها پر کردند، اولاف فهمید که نمی داند چه طور باید آسیاب را متوقف کند. او که هول شده بود، نان ها را درون کابینت ها می گذاشت. شیرها را داخل بشکه های آب می ریخت و گوشت ها را در انبار می انداخت اما همه جا پر از غذا شده بود.

وقتی دید نمی تواند کار دیگری انجام دهد، آسیاب را برداشت و به طرف خانه سون دوید. پشت سر او هم رودخانه ای از غذا به راه افتاده بود. وقتی به خانه سون رسید گریه کنان گفت:«قبل از این که زیر این غذاها له بشیم کمکم کن.»

سون گفت:«بهت کمک می کنم اما ما یک معامله ای با هم کرده بودیم.»

-          «معامله؟»

بعد اولاف قولی را که به سون داده بود را با یاد آورد. دستش را درون جیبش کرد و یک کیسه طلا بیرون آورد و به سون داد. سون هم دو بار به دسته ی آسیاب ضربه زد و آسیاب متوقف شد.

اولاف که از آن همه دویدن و فرار کردن از دست غذاها خیلی خسته شده بود به طرف خانه اش به راه افتاد. وقتی به خانه رسید، دید مزرعه اش زیر غذاها دفن شده است و هیچ چاره ای ندارد جز این که همه ی آن غذاها را بخورد. اما آن قدر گوشت و شیر و نان خورد که دیگر از غذا خوردن حالش بهم می خورد.

از طرف دیگر، برادرش سون با طلایی که از اولاف گرفته بود یک خانه ی راحت و کوچک در مزرعه ساخت و با خانواده اش تا سال های سال با خوشی زندگی کردند.

پایان


 


تعداد بازديد : 1099 ا تاريخ: یکشنبه 01 تیر 1393 ساعت: 01:16 ا نويسنده: ا نظرات(0) ا
مي پسندم نمي پسندم


سر نیزه های جادویی - قسمت اول


جَنگِ دیوها و سپاهیان هوشنگ شاه بود. دیوها، غرّش می کردند و جلو می آمدند. هر کسی را که بر سر راهشان بود، به هوا بلند کرده، به این طرف و آن طرف پرتاب می کردند. سپاهیان با نیزهایی که در دست داشتند، با دیوها می جنگیدند. نیزه ها، چوب های نوک تیز بودند و سر نیزه ی بعضی از آن ها سنگ های تیز بود. پوست دیوها کلفت بود. تا نیزه چوبی و سرنیزه سنگی به تن آن ها می خورد، می شکست. دیوها با صدای بلند، نعره می کشیدند و پیش می آمدند.

ناگهان رعد و برق شد.

آسمان غرّش کرد. ابرهای سیاه آمدند و تگرگ تندی بارید. هر تگرگ به اندازه یک گردو بود. «دیو آسا» فرمانده ی دیو ها گفت:«تگرگ، نشانه ی خشم آسمان است؛ جنگ را به پایان برسانید!» دیوها که گوش به فرمان او بودند، نعره کشیدند و به آسمان پرواز کردند. هوشنگ شاه مات و مبهوت به دیوها نگاه می کرد و گفت:«اهورامزدا، ما را از شکستی سخت، نجات داد.»

تگرگ همچنان می بارید ...

 

این داستان ادامه دارد ...


 


تعداد بازديد : 1032 ا تاريخ: یکشنبه 01 تیر 1393 ساعت: 01:14 ا نويسنده: ا نظرات(0) ا
مي پسندم نمي پسندم


سر نیزه های جادویی - قسمت دوم


هوشنگ شاه با صدای بلند به سپاهیان گفت:« در میان تخته سنگ ها یا شکاف کوه ها پنهان شوید.»
دیوها به دل تاریکی ها رفتند و سپاهیان اینجا و آنجا پنهان شدند. هوشنگ شاه چشم به آسمان و تگرگ ها داشت. ابرها از هم پاره شدند. تگرگ به پایان رسید. خورشید بیرون آمد و همه جا روشن شد. هوشنگ شاه گفت:« آتش آماده کنید! زخمی ها را به کنار آتش بیاورید و آن ها را درمان کنید!»
گوشه به گوشه آتش روشن کردند. هوشنگ شاه «سِپَیدا»، فرّه ی ایزدی خود را در بغل داشت و به سنگ های تیره ای که برق می زدند، خیره شده بود. سپاهیان بر روی آن ها اجاق درست کرده، شکار را کباب می کردند. سنگ ها در آتش سرخ می شدند.

هوشنگ شاه چند نیزه ی شکسته را در آتش انداخت. به سنگی که نوک نیزه اش بسته یود نگاه کرد و در گوش سپبدا گفت:« با این نیزه های چوبی و سنگی نمی شود با دیوان جنگ کرد. ما نیزه هایی قوی تر با نوک هایی سخت تر می خواهیم.» به سپاهیان گفت:« آماده ی جنگ باشید، دیوها دوباره حمله می کنند. آن ها از تگرگ ها ترسیدند و رفتند، نه از ما و این نیزه های چوبی!»

یکی از سپاهیان که اجاقش سرخ سرخ بود و آتش را، هم می زد؛ چیز سخت و سیاهی را با نیزه ی شکسته اش از آتش بیرون آورد. با تعجب به آن نگاه کرد. فکر کرد سنگی سیاه است. چند ضربه بر آن زد، اما نشکست. آن را پشت و رو کرد. چند ضربه به آن زد، اما باز نشکست. سپاهی عصبانی شد. به تخته سنگ کوبید باز شکسته نشد. با نیزه بر سرش کوبید و دید چه قدر سخت و محکم است.

 

این داستان ادامه دارد ...


 


تعداد بازديد : 1031 ا تاريخ: یکشنبه 01 تیر 1393 ساعت: 01:12 ا نويسنده: ا نظرات(0) ا
مي پسندم نمي پسندم

صفحات سايت

تعداد صفحات : 47
آخرين نظرات کاربران
رابوکالا - - دوشنبه 08 دی 1404
رابوکالا - - دوشنبه 08 دی 1404
بهار - وبلاگت فوق العادست حسین عباس زاده واقعا لذت بردم ، ولی حیف بازدیدت کمه ، چرا با سایت های بزرگ تبادل لینک نمی کنی تا بازدیدت بالا بره ؟ یه سری به این سایت که واست گذاشتم بزن و باهاش تبادل لینک کن . بازدیدت رو از این رو به اون رو می کنه .... فقط یه بار امتحان کن - دوشنبه 08 دی 1404
مهرنوش - حسین عباس زاده اسم شماست؟

خخخخخخخ

حسین عباس زاده پیشنهاد می کنم واسه افزایش بازدیدت با هم تبادل لینک کنیم. منتظرتم !!! - دوشنبه 08 دی 1404
مهرنوش - حسین عباس زاده اسم شماست؟

خخخخخخخ

حسین عباس زاده پیشتهاد می کنم واسه افزایش بازدیدت با هم تبادل لینک کنیم. منتظرتم !!! - دوشنبه 08 دی 1404
مهرنوش - حسین عباس زاده وبلاگ خیلی خوبی داری .
منم یه وبلاگ دارم که لیست همه دوستام داخلشه ، بهشون پیشنهاد دادم وبلاگ حسین عباس زاده را ببینند ، تو هم وبلاگت رو توی این لیست لینک کن ، کار خیلی راحتیه ، اینجوری بازدید وبلاگت خیلی زیاد میشه...

http://www.mehrnooosh.loxblog.com - دوشنبه 08 دی 1404
مهرنوش - حسین عباس زاده وبلاگ خیلی خوبی داری .
منم یه وبلاگ دارم که لیست همه دوستام داخلشه ، بهشون پیشنهاد دادم وبلاگ حسین عباس زاده را ببینند ، تو هم وبلاگت رو توی این لیست لینک کن ، کار خیلی راحتیه ، اینجوری بازدید وبلاگت خیلی زیاد میشه...

http://www.mehrnooosh.loxblog.com - دوشنبه 08 دی 1404
مهلا - خیلی خوبه موفق باشی - دوشنبه 08 دی 1404
مهرنوش - حسین عباس زاده وبلاگ خیلی خوبی داری .
منم یه وبلاگ دارم که لیست همه دوستام داخلشه ، بهشون پیشنهاد دادم وبلاگ حسین عباس زاده را ببینند ، تو هم وبلاگت رو توی این لیست لینک کن ، کار خیلی راحتیه ، اینجوری بازدید وبلاگت خیلی زیاد میشه...

http://www.mehrnooosh.loxblog.com - دوشنبه 08 دی 1404
پریا - سلام خسته نباشین
وب خوبی دارین
اجرتون با امام حسین
یا حق - دوشنبه 08 دی 1404
امکانات ويژه
امکانات وب

درباره شهيد امير اسدي
درباره شهيد امير اسدي

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران