

در دل شهر اصفهان
یه رودخونه جاری بود
یه رودخونه پر از آب
به اسم زاینده رود
بعضی وقتا می رفتم
کنارش می نشستم
هرچی توی دلم بود
به آبِ رود می گفتم
اون وقت دل تنگ من
از غصه آزاد می شد
غم را تو آب می ریختم
دلم شاد شاد می شد
دیروز دوباره رفتم
کنار اون نشستم
زاینده رود خشکیده بود
دیگه چیزی نگفتم
اشکی چکید رو گونه ام
دلم حسابی تنگ بود
رودخونه ی قشنگم
پر از کلوخ و سنگ بود
***
اما اینو می دونم
وقتی بارون بباره
برای زاینده رود
آب ِفراوون میاره
اونوقته که می بینیم
زندگی شاداب میشه
زاینده رود زیبا
دوباره پرآب می شه
رابوکالا - - دوشنبه 08 دی 1404
رابوکالا - - دوشنبه 08 دی 1404
بهار - وبلاگت فوق العادست حسین عباس زاده واقعا لذت بردم ، ولی حیف بازدیدت کمه ، چرا با سایت های بزرگ تبادل لینک نمی کنی تا بازدیدت بالا بره ؟ یه سری به این سایت که واست گذاشتم بزن و باهاش تبادل لینک کن . بازدیدت رو از این رو به اون رو می کنه .... فقط یه بار امتحان کن - دوشنبه 08 دی 1404
مهرنوش - حسین عباس زاده اسم شماست؟
مهرنوش - حسین عباس زاده اسم شماست؟
مهرنوش - حسین عباس زاده وبلاگ خیلی خوبی داری .
مهرنوش - حسین عباس زاده وبلاگ خیلی خوبی داری .
مهلا - خیلی خوبه موفق باشی - دوشنبه 08 دی 1404
مهرنوش - حسین عباس زاده وبلاگ خیلی خوبی داری .
پریا - سلام خسته نباشین