
پیرمرد با فانوس، راه را به سون نشان داد و گفت:«مواظب کوتوله ها باش. حتما از تو می خواهند تا گوشتت را به آن ها بدهی. حواست باشد که قبول نکنی و در عوض با آن ها معامله ای کنی.
سال ها پیش این کوتوله ها آسیاب دستی مرا با خود برده اند. آن آسیاب یک قدرت جادویی داشت که هیچ کس از آن با خبر نبود. من دیگر به آن احتیاجی ندارم اما اگر آسیاب را پس گرفتی بیا تا استفاده از آن را یادت بدهم.»

سون با این که از نصیحت عجیب پیرمرد چیزی نفهمیده بود از او تشکر کرد و به راهش ادامه داد. هنوز راه زیادی نرفته بود که از پشت درخت صدایی شنید که گفت:«گوشتت را به من بده.»
ناگهان حرف های پیرمرد یادش آمد، برای همین گفت:«م م م معامله می کنید؟»
یکی از کوتوله ها که از پشت درخت بیرون آمده بود گفت:«با چی؟»
سون گفت:«من یک آسیاب دستی لازم دارم. شما دارید؟»
- «بله. داریم. اما یک آسیاب دستی را با یک تکه گوشت عوض کنیم؟ معامله ی خوبی به نظر نمی رسد.»
سون پرسید:«شما از آن آسیاب استفاده می کنید؟»
- «نه. اما ارزش آن آسیاب خیلی بیشتر از تکه گوشت توست.»
سون صدای بلندی گفت:«یا آسیاب دستی یا هیچ چیز.»
سون صدای کوتوله ها را شنید که در گوش هم پچ پچ می کردند. بعد یکی از آن ها گفت:«...
این داستان ادامه دارد...
رابوکالا - - دوشنبه 08 دی 1404
رابوکالا - - دوشنبه 08 دی 1404
بهار - وبلاگت فوق العادست حسین عباس زاده واقعا لذت بردم ، ولی حیف بازدیدت کمه ، چرا با سایت های بزرگ تبادل لینک نمی کنی تا بازدیدت بالا بره ؟ یه سری به این سایت که واست گذاشتم بزن و باهاش تبادل لینک کن . بازدیدت رو از این رو به اون رو می کنه .... فقط یه بار امتحان کن - دوشنبه 08 دی 1404
مهرنوش - حسین عباس زاده اسم شماست؟
مهرنوش - حسین عباس زاده اسم شماست؟
مهرنوش - حسین عباس زاده وبلاگ خیلی خوبی داری .
مهرنوش - حسین عباس زاده وبلاگ خیلی خوبی داری .
مهلا - خیلی خوبه موفق باشی - دوشنبه 08 دی 1404
مهرنوش - حسین عباس زاده وبلاگ خیلی خوبی داری .
پریا - سلام خسته نباشین